یک قدم مانده به صبح...
محمدامین عزیزم....مرد کوچولوی مامان..قراره فردا رو دور از هم باشیم....عزیز دل مامان مواظب خودت باش....دلم طاقت یه ثانیه دوری از تو رو نداره...ولی چه کنم که چاره ای ندارم....می بوسمت عسلم....
گل دختر من....ثمین عزیزم...دلم برا ورجه وورجه هات تو شکم مامانی تنگ میشه...الهی مامان فدات شه که این چن وقت آخر آروم تر بودی...مامانی ببخشید اگه اذیت شدی...دوست دارم و خوشحالم که از فردا تو بغل من میخابی....مامانی تو و داداشی رو به خدای پاک و مهربونی که منو لایق داشتن موجودات نازنینی مثل شما دونسته میسپرم....
فردا میرم تا به امید خدا با یه فرشته تو بغلم برگردم پیش همسر مهربونم....رامین عزیزم...ممنون به خاطر همه زحماتی که تا به امروز به خاطر من کشیدی...خدار و هزار بار شکر میکنم که همسری به خوب تو نصیبم شده...دوستت دارم عزیزم...
خدایا خودت مراقب همه چی باش...




یک قدم مانده به صبح... 
