زندگی عاشقونه مازندگی عاشقونه ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
عشقم محمد امین عشقم محمد امین ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
نفسم ثمین نفسم ثمین ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

امین و ثمین عزیزم

من یه مادرم با یه دنیا خاطره مادرانه😊

لحظه لحظه زندگی

گاهی اصلا گمان نمی كنی ولی می شود گاهی نمی شود، نمی شود كه نمی شود گاهی هزار دوره دعا یی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود گاهی ... . . .     و گاهی همه چیز آنقدر خوب پیش می رود که می خواهی خود را در آغوش خدا بیاندازی و بوسه بارانش کنی....   خدای بی نهایت مهربانم....معشوق من....بی نهایت سپاس به خاطر سلامتی محمدم   ...
16 ارديبهشت 1392

درد و دل با معبود

خدایا !.......... دریاب حال مرا که.... از وصف حالم عاجزم.... و خسته.... دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را.... صبر !.... صبر را به من هدیه کن! خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد... و مگذار! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم.... خدایا! مواظبم باش! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش! خدای مهربانم ای بی کران نازنین!... عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی! بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن... ای قدرتمند بی نهایت کریم. دوستت دارم ای مهربان... تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت... با من بمان.... خدا.... با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم. &nb...
16 ارديبهشت 1392

اندر احوالات این روزای شاه پسرم

سلام عزیز دلم ماشالا هزار ماشالا روز به روز داری بزرگتر و خوردنی تر میشی عسل من و اما بگم از شیرین کاری هات وقتی رو پام میندازمت برا خودت لالایی میگی و خوابت میبره ...پستونکتو از تو دهنت در میاری و برعکس میخوریش (لابد تهش خوشمزه تره) با روروئکت کلی تو خونه میچرخی....کم کم دو زدن رو هم داری یاد میگیری.... با هزار ناز و ادا شیر میخوری...دلبندم نکن این کارا رو لپات تو این چن روز اب شدن.... یه مدت بود فقط شیر خشک میخوردی و می می رو دوست نداشتی....ولی چن وقته بچه خوبی شدی و تو خواب شیر خودمو میخوری...آفرین پسر گلم صدای خش خش پلاستیک بی نهایت توجهتو جلب میکنه....شکموووو پاهاتو با دستات میگیری براشون آواز میخونی جدیدا هم بغ...
15 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

عسلکم دستام بوی تو رو گرفته.....بوی زندگی چه حس شیرینیه وقتی تو رو تو آغوش میگیرم و به خودم نزدیک میکنم...حس قشنگ مادر بودن نازنین من تا ابد قد آغوشم بمون... دوست دارم  
31 فروردين 1392

خوش اومدی بهار من

بالاخره صبح شد....صبح 27 امین روز از 8 امین ماه سال 91 شب عجیبی بود ....چقد حرفای رامین به دلم می نشست و آرومم میکرد...البته یکم دقیق میشدی معلوم بود که اونم کم استرس نداره....ولی عادتشه همیشه تو اوج استرسام کوه آرامشه... همه چی آماده بود...نمازمو با آرامش خوندم...چقد چسبید...آخرین درد و دلا با خدا وقتی که یه هدیه از طرفش تو دلت باشه شنیدنیه...چه روزایی  داشتیم ...دو تا خط قرمز دوست داشتنی ...چقد بی بی چک حروم کردم تا باورم بشه...چه حس شیرینی بود وقتی دوتا خط ظاهر میشد...خونریزی های وحشتناک تو ماه سوم...ذوق و شوق سونوی جنسیت ...چرتکه انداختنا برا اینکه شما چن هفته و چن روزته...همیشه هم قاطی میشد ...البته خاطره های بد هم کم نبود...زل...
30 فروردين 1392

شرین تر از عسل...

ناردونه مامان سلام امروز شما دقیقا دو ماه و 2 هفته و 6 روزه ای.... ماشاا...  هر روز داری شیرین تر و خوردنی تر میشی....چن وقته که از خودت صدا درمیاری....آغووو-عووو عووو و چن تا کلمه ای که فقط خودت سر در میاری که یعنی چی  .....زیر بغلتو میگیریم رو پات وایمیستی...دستاتو لیس میزنی و لبخند میزنی....مامان و بابا رو میشناسی ....حرکات دور و برت رو دنبال میکنی....با در و دیوار هم ساعت ها گپ میزنی..... و کلی شیرین کاری های دیگه.... ...
13 اسفند 1391

آخرین روزهای انتظارررررررررر

عزیز دل مامان و بابا سلام امروز با بابایی رفتیم پیش خانوم دکتر و در کمال ناباوری دکتر گفت که شنبه میای پیشمووون یعنی پس فردا......یعنی ما داریم میشیم مامان و بابای واقعی....بقیش بمونه برا فردا صب عزیزم داشتیم با بابایی مینوشتیم که ایشون خواب رفتن....هههههههههه پس تا فردا بوووووووووووووس
18 بهمن 1391